|
پیاده روهای ذهنم
|
_ _ _ _ _
برخلاف همیشه صبح زود بیدار شد ... بدون آنکه کسی یا چیزی بیدارش کند ...
در آن سرما که هیچ وقت بیرون نمی رفت ... کتش را پوشید و رفت ...
تا به حال تن به کار نداده بود ... ناگاه مشغول به شکستن هیزم شد ...
... گویی تلافی تمام سالهای علافی اش را می داد
اما فقط یه دلیل داشت ...
تا با لذت ، خود بسوزاند تمام نامه های معشوق را ...
هرکسی یه آرزویی داره ...
خوب شد؟
_ _ _ _ _
بویی مخلوط از نفت خام و اسپند
فقط هوا لمس میشد ... مزه ی سنگینی داشت ...
در دو منفذ سیاهم جز تاریکی کورسویی نبود
احساسی از جهنم به سویم می آمد
یک سقوط ناگهانی ... یک تکان ... مرا از تخت به زمین انداخت
More: آیا خواب من چپ است؟
_ _ _ _ _
• پای آدم رو پوست خربزه که میره، کاش همونجا بیوفته زمین.
لامذهب پوست خربزه ی زیر پای من، صابونی بود. قبل افتادن، طول اتاق رو لیز خوردم.
• چندی است نیاز مبرهنی به کلیسا پیدا کردم.
یه جا که برم برای یکی اعتراف کنم، بدون این که منو بشناسه.
• ۲۴ ساعت، برای یه روز، خیلی کم نیست؟
به قول بعضی ها ، کُبَک !!! ![]()
_ _ _ _ _
توو حیاط خونه دیدمش ... تا منو دید، موهاشو کرد زیر چارقد گل گلی ِ سفید و قرمزش ... با این کار صدای جرینگ جرینگ النگوهاش بلند شد ... موهاش صاف بود و فرق وسطی بهشون داده بود ... لپاش سرخ شد ... سلام کرد ...
مثل فاحشه ی ماهری قوس زیبایی به کمرش داد و رفت ... با هر قدم کمرشو به چپ و راست حرکت می داد ...
روی تختِ حیاط نشستم ... دستی به سبیلم کشیدم ... صدایی از اون طرف حیاط اومد: میشه یکی کمکم کنه؟
بازم پسرم بود ...مستراح رفتن براش سخته ... به سمتش رفتم ... به پشت سرم، به سمت قوس کمرش، نگاه نکردم ...
$.P: هنوزم به کمک نیاز دارم
_ _ _ _ _
آمد آنچه ...
مادرم از آمدنش دلگیر است ...
پدرم با دیدنش مفتخر شد ...
و برادرم را مشتاق کرد ...
$.P: برای ایجاد تغییر در قالب وبلاگم به کمک نیاز دارم
اگه کسی دلش می خواد کمکم کنه، بهم بگه
_ _ _ _ _
تنها ... چندتا مربع کج و معوج ... شروع کردم به بازی ... لِی لِی ...
"سرم چقدر درد گرفت!!" ... بلند شدم
از کنج دو دیوار نگاه می کردم ... انگار اونجا گیر کرده بودم ... روی زمین افتاده بودم ... سرم به لبه ی حوض خورده بود ... ازش خون میومد ...
سبد لباسای خیس از دست مامانم افتاد ... اومده بود که پهنشون کنه ... دهنش باز بود ولی صدایی ازش بیرون نمیومد ...
بابا اومد ... صدای سبدو شنیده بود ... گفت یا ابوالفضل ... من همچنان از کنج دو دیوار نگاه می کردم ...
الان نمی دونم کجا بردنم ... مامان و بابا گاهی میان خونه ... هردوشون خسته به نظر میان ... صدای گریشونو می شنوم ...
من ... هنوز از کنج دو دیوار نگاه می کنم ...
_ _ _ _ _
بهش نگاه کردم ... شبیه خودم بود ... خیــــــــــلی
...
من دو تا اتاق دارم. با وسايل و چيدمان يکسان ... هم اندازه و هم شکل ... چسبيده بهم ... اين دو اتاق يه فقط يه فرق دارن ...
این که من توو این دو اتاق فرق می کنم
...
بهش نگاه کردم ... مثل من سرخ شده بود ... مثل من از چشم چپش قطره ي اشکي اومده بود ... و هماهنگ با من نفس نفس مي زد ...

ديشب توو یه اتاق بودم ... اتاقی که تووش آدم خوبیم ...
دیشب حريم بين دو اتاقمو شکستم ... با يه جدار نازک بهم وصل بودن ... يه جدار شيشه اي ... با يکم جيوه ...
دیشب اتاق دوممو از خودم گرفتم...
دیشب آدم بده ی خودمو شکستم ...
ديشب ... شخصيت من شکل گرفت ...
_ _ _ _ _
عکس از: محمد هادی آخوندی
_ _ _ _ _
_ _ _ _ _
بلاخره با دعای گربه سیاه بارون اومد ....
_ _ _ _ _
می گویند:
راه تو را می خواند ...
می گویم:
زندگی تو را می خواند ...
خواب تو را می خواند ...
مستراح هم تو را می خواند ...
_ _ _ _ _
من رآی خودم رو دادم به نادیا ...
حالا اگه رئیس جمهور بشم ( که نمیشم ) این کارارو می کنم :
۱- اول از همه می رفتم و با اوباما دست میدادم و روابط دوستی بر قرار می کردم.
۲- هر کسی که بیخود و بی جهت در نماز های جمعه ربط و بی ربط فریاد مرگ بر آمریکا / اسرائیل / انگلیس سر داد همونجا جفت کفشامو سمتش پرت می کردم.
۳- کنکور رو برای خودم بر میداشتم.
۴- سربازی رو ۱۰ ساله می کردم.
۵- دیه ی زنها رو ۲ برابر مردها می کردم و نه به مردا و نه به زنها اجازه ی همسر صیغه ای میدادم.
۶- و در نهایت چون از سیاست بدم میاد همه ی افراد کابینه و غیر کابینه ی دولت رو به خاله بازی دعوت می کردم.
با پارتی بازی فراوان ... فقط المیرا رو به بازی دعوت می کنم.
_ _ _ _ _
بود دریا و نبود معشوقی برای تفکر ...
P.S: اگه کسی رو توو سر زدن از قلم انداختم، شرمنده
_ _ _ _ _
کتابشو با صدای محکمی بست ...
به سمت حیاط دوید ...
زیر بارون دستاشو باز کرد ...
یاد تصمیم کبری افتاد ...
دوم دبستان ...
دخترک احمق کتابشو تو حیاط جا گذاشته بود ...
توی بارون هی چرخ زد ...
طول حیاط رو می رفت و بر می گشت ...
یاد شعر باز باران افتاد ...
با دو پای کودکانه ...
چست و چابک ...
خیس خیس شده بود ...
زن ... تا به حال بارون ندیده بود ...
P.S: نیستم مدتی ...
_ _ _ _ _
نسل قدیم همشون یه چیز میگن ....
این که نسل جدید لوس بار اومده !
_ _ _ _ _
دخترک در ظرف چاشتش را باز کرد ....
اول ساندویچ تخم مرغ آب پزش را خورد .... سپس کیکش را
... که مزه اش بماند در دهانش
P.S: هر دفعه المیرا منو میبینه، بهم میگه: باریکلا !!!!! میبینم که ناخناتو نخوردی ![]()
_ _ _ _ _
ناراحت میشی وقتی خبر مرگ یکیو میشنوی ....
بیشتر ناراحت میشی وقتی خبر مرگ یکی از آشناهات باشه ....
خیلی بیشتر ناراحت میشی وقتی خبر مرگ یکی از عزیزان نزدیکت باشه ....
چقدرناراحت میشی وقتی خبر مرگ چندتا از عزیزانت با هم بیاد ؟؟؟؟؟
چقدر بیشتر ناراحت میشی وقتی بفهمی اون از دست رفته ها ... پدر ، مادر و برادرت هستن ؟
اونم وقتی تو برای خوش گذرونی می مونی .... و بقیه میرن
و تو چقدر زجه میزنی ... گریه می کنی .... زارمی زنی .... به خدات گله می کنی ... که چرا من ؟ ... چرا همه با هم ؟؟؟؟ نامرد چرا همه و گرفتی ؟؟؟
برای بار و سال ششم تسلیت می گم
_ _ _ _ _
جدیدا"
روباه هم حوصله ی چاپلوسی کلاغ رو نداره ...
_ _ _ _ _
سرم رو مثل کبک زیر برف کردم...
تمام دنیا اومد زیر برف
خودمو به نفهمی زدم تا نفهمم...
تمام دنیا شیر فهمم کردن
چشم و گوشمو بستم...
از تو بینی بهم فهموندن
وقتی هم اومدم بفهمم...
عالم و آدم بسیج شدن که من نفهمم
_ _ _ _ _
همه ولادت امام زمان رو تبریک میگن....
من شب های برات رو تسلیت
***
P.S: دوستان میپرسند شب های برات چیست؟
راستش خودم هم به درستی نمیدونم
دقیقا" هفته ی پیش با این لفظ آشنا شدم
فکر کنم دو یا سه روز قبل میلاد مهدی رو شب های برات می گویند که مردم در این چند شب به از دست رفتگان خودشون سر می زنند
دوستان اگر توضیحات بیشتری دارید، ممنون میشم بگین تا اضافه کنم
P.S:برای کسب اطلاعات بیشتر به کامنت های کلاغ، هالوی اسفند و غسالخان مراجعه کنید.
_ _ _ _ _
بابام جلوی یه قنادی نگه داشت و رفت یه جعبه شیرینی بخره ... جلوتر یه ماشین گل زده ایستاده بود. داماد پیاده شد و به نشانه ی جواب ماشین هایی که پشت سرش بوق می زدن، دست چپش رو به سر و دست راستش رو به کمر زد و قری داد ... خندم گرفت ... طفلی انگار دفعه ی اولش بود کراوات می زد ... تا پایین سینش بیشتر نمی رسید...
بابام اومد. رفتیم خونه ی پدربزرگم. فاطمه خانم از دیدنمون ذوق کرد ... پیشونیمو بوسید. همیشه صورتش عرق داشت ... پیشونیم خیس شد...
شب آرمین گفت که رو ایوون می خوابه ... منم همین طور ... به اصرار فاطمه خانم یه پشه بند دورم گذاشتم ... از سرما لحاف رو تا چونه ام بالا کشیدم ...
به ستاره ها نگاه کردم ... کم نور ترین رو پیدا کردم ... بهش گفتم شبت به خیر
آرمین با تعجب نگام کرد ... گفت شب تو هم به خیر ... خندیدم ... چقدر دنیا کوچیکه ...
_ _ _ _ _
کسی رو دعوت به ادامه نمی کنم
_ _ _ _ _
تصویر تو در چشمانم سایه افکنده ... اما من به جایی دیگر می نگرم
P.S: عنوان از توضیحات وبلاگ وحشــــىــــىـــــی
_ _ _ _ _
قهوه فرانسه با شیر بدون شکر لطفا
با قهوه جوش درست نشده باشه، جوشیده باشه
شیرش کم چرب باشه
شکلات کنارش نذار
می خوام امشب با قهوه ام حال کنم
طعم شب نیست جز بیداری
_ _ _ _ _
خاکستر سیگار روی زمین
عکسی روی دیوار
زل زده به عکس
... من، شب، سیگار، تنهایی
_ _ _ _ _
فارسی: هیچ جا خونه نمیشه
عربی: ليس في اي مکان البیت
ترکی: هِش یِِر او اولماز
ترک ترکیه: hech Yer ev değil
انگلیسی: Home sweet home
فرانسه: Rien ne vaut son chez soi
ایتالیا: Niente è più bene chez lasua casa
آلمانی: Kein Platz ist nicht zu Hause
هندی: नहीं जगह घर नहीं है
فیلیپین: Walang lugar na ito ay hindi tahanan
اندونزی: Tidak ada tempat bukan rumah
نروژ: Ingen sted er ikke hjemme
رمانی: Nici un loc nu este acasă
روسی: Нет места не дома
اسپانیا: No hay lugar no es de origen
اکراین: Немає місця не вдома
_ _ _ _ _
I'll cry ... when angels deserve to die
System of a down
_ _ _ _ _
لعنت خدا بر کسي که همواره باعث سقوط من مي شود
و خداوند همواره بر خودم لعنت فرستاد
_ _ _ _ _
"هرجه بيشتر به سمتت مي دوم، از من دورتر مي شوي."
پس آيا اگر از تو دور شوم، به من نزديک مي شوي؟